غــــمخورک

به مناسبت این روزها

چهارشنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۵۶ ب.ظ

 


توی این فیلمهای هالیوودی، وقتی یک نفر مست و لایعقل میشود، دیالوگی هست که معمولا از زبانش می شنویم: [خطاب به رفقای پاتیل تر از خودش:] "i Love u guys"؛ «دوستتون دارم بروبچز!»
ظاهرا یکی از تاثیرات الکل این است که مهر تمام رفقا در دلت قلمبه بشود، طوری که ناگزیر از اظهارش بشوی. شاید هم «شنگولی بیش از حد»، آدم را به دیگران نیازمند میکند؛ انگار که اینهمه احساس وجد در وجودت نمی گنجد، باید هر چه مازاد است را نثار بقیه کنی و به اندازه ی چند نفر شنگول باشی! یا شاید در آن لحظات خاص، از این واقعیت هولناک که من از فرط شادی «موجودی مجرد و تنها» هستم به وحشت می افتی؛ پس برای فرار از کوران «من بودن» به سمت دیگران فرار میکنی و با گفتن «دوستتون دارم» یعنی محبت آمیز ترین جمله ی ممکن، خودت را از تنهایی غریب نجات میدهی.

توی «دوستتون دارم» یک تقاضای عاجزانه هست؛ دوستتون دارم یعنی: بچه ها تنهام نذارین، نگذارین من انقدر «من» باشم. «من» بودن رو دوست ندارم.
بی خیال این حرفهای شبه حکیمانه، اصلا من چه میدانم؟ من که خوشبختانه یا متاسفانه تابحال از این مایعات نشاط آور مصرف نکرده ام که  بدانم ماجرا چیست! فقط میخواهم بگویم کلیشه ی آدم مست یک همچوچیزی است که برود بالای میز وسط کافه(؟) و رو کند به بقیه، بگوید: «دوستتون دارم بروبچز!»

راستش را بخواهید من هم بعضی وقتها انگار نخورده مست میشوم.. نسبت به همه احساس علاقه و محبت پیدا میکنم. معمولا وسط غلیظ ترین و کثافت بار ترین دوره های زندگی دستخوش این حال و هوا میشوم. شاید یک واکنش دفاعی باشد. حس محبت عجیبی به تمام آدمها پیدا میکنم. همه را دوست دارم؛ از تک تک عابران پیاده رو گرفته تا از لاشی ترین همکلاسی ام، تا دنزل واشنگتن بدون هیچ دلیلی!
 

بدون جاری کردن شراب...
 

همه چیز خیلی لطیف و بی آزار میگذرد. «فصل بهار»، به قول یکی از بلاگرهای خوش ذوق بیان، باید زنی سی ساله باشد، معتدل، آرام، با رژ لب صورتی.(کلیک)  از خانه که بیرون میزنم، هر پنج دقیقه یک بار خمیازه می کشم. توی خانه هم اوضاع بهتری ندارم. حوالی بعدازظهر، سینه خیز و با هِنّ و هِن، مهِ رقیق بهار را میشکافم و خودم را از اتاقم به هال میرسانم!

رخوت همه جای هال خانه را گرفته. در و دیوار، پنجره ها، ظرف های آجیل و ظرفهای میوه، نور اضافی لوسترها در امتزاج با روشنی بی رمق بعدازظهر. ساعت دیواری بزرگ کنار تلویزیون. همه جا را رخوت گرفته، رخوت و تشنگی، تشنگی به حضور مهمان، تشنگی به دیدن نیشهای تا پس کله باز شده و شنیدن حرفهای مفت که با صدای شکستن مغزهای آجیل میکس میشود. شاید این تشنگیِ عجیب به اعتبارِ خاطرات کودکی ام از دیدوبازدید های عیدانه باشد. هالِ خالی و بدون مهمانِ خانه در موقع عید، همانقدر دلگیر است که حیاط خالی مدرسه بعد از زنگ آخر. گاهی خاطره در مولکول های هوا وول میخورد. مثل گوش ماهی های کنار ساحل که خاطره ی دریا را با خود دارند. به قول یکی دیگر از دوستهای بلاگی، مثل خاک ترک خورده ی زاینده رود که خاطره ی آب را با خودش دارد.(کلیک)
درمیان این فضای رخوت آلود و رقیق، قاب تلویزیون پر میشود از فیلم های  دوبله و ترو تازه ی خارجی. چشمهای از کسالت خارش گرفته ام را میدوزم به میمیک صورت دنزل واشنگتن. پاندول ساعت کنار تلویزیون با بی حالی تکان میخورد. ناراحت نیستم. مضطرب نبیستم. همه چیز بی آزار و لطیف پیش میرود. توی مبل فرورفته ام. بهار  با تخدیر کلامش میگوید «چیزی نیست».(کلیک)

ولی من میدانم که چیزی هست. خیلی چیزها هم هست. یک عالمه تعلیق هست. چنان که یک روز رفیقی با قلم گرم و جانانه اش نوشت: «من گمشده خود را نیز گم کرده‌ام"»(کلیک) یک عالمه بی حاصلی و دلهره ی بی دلیل هست؛ یک عالمه مشت و لگد هست که باید در هوا بپرانم. ولی نگاه کن! اینجام. با آرامش ترسناکی توی مبل فرورفته ام. زُل زده ام به میمیک صورت دنزل واشنگتن. تمام رنج ها و دغدغه ها در پس این پرده ی تخدیر خفه شده اند. و دنیا و مافیها را به هیچ گرفته ام. تنها چیزی که برایش دل میسوزانم چشم های درد کشیده ی دنزل واشنگتن است. توی تلوزیون دارد فیلم بازی میکند. موقع حرف زدن، صورتش را توی نور جمع کرده، دهانش را با آزردگی باز نگه داشته. چهره ی فلاکت باری به خودش گرفته. طوری که انگار نگاهش سرنمون تمام چشم های متضرع و محزون بردگان سیاه پوست تاریخ آمریکاست![فکر کنم خیلی ریسیستی شد! ولی توصیف بهتری پیدا نکردم!]
 

چه سودی دارد به حال من...

 

این روزها گاهی سنگینی نگاه مرگ را روی خودم حس میکنم(البته «اغلب» حس میکنم ولی واژه ی «گاهی» را آوردم که واج آرایی گاف تکمیل بشود!). نه اینکه فکر کنم دارم میمیرم. برای خودم عمر معمول هفتاد‌هشتاد ساله متصورم. منظورم اطلاع عمیق از این است که روزی خواهم مرد. انگار مرگ آنجاست، در آن انتها، بزرگ و فراگیرنده نشسته، انگشتان کشیده و درازش را به هم بافته و تکیه گاه چانه اش کرده.  به کیفیت زندگی ام نگاه میکند. که چطور قبل از رسیدن به او زندگی میکنم. چقدر برای لذت از آنچه دارم تقلا میکنم. آرامش عمیقی در صورتش دارد. ازش نمیترسم. حریص میشوم. انگار تمام وجودم به لذت های گوناگون گرایش پیدا میکند. لذت ها طعم دیگری میگیرند. اگاهی از مرگ اگرچه جان آدم را می فشرد اما لذت ها را جلا میدهد.
جایی خوانده بودم که در روزگاران قدیم، در روم باستان، آدمهای ثروتمند برای تشدید لذّت دست به کار عجیبی میزدند؛ به این صورت که در این مجالش عیش و عشرت اعیانی شان، یک جسد تازه درگذشته را میگذاشتند وسط مجلس، جلوی چشم همه. تا به همه یادآوری شود که روزی می میرند. تا حریص بشوند، حریص به آنچه که در خود دارند و در وجود این جسد نیست. و این طوری با تمام وجود از تمام اسباب لذتی که آنجا فراهم است بهره بگیرند؛ پیش از اینکه احیاناً روزی خودشان آن وسط دراز بکشند و به تراژدی زندگی گواهی بدهند!

 

گیلاس‌بنان شکوفای دلنشین؟

 

من هم مثل آن بلاگر وحشی نویس مقیم زازو، از این که تقویم برای حال و روزم تصمیم بگیرد حالم به هم میخورد.(کلیک). از آمدن لفظ «نوروز» عصبی میشوم. انگار موذیانه با اتصاف این روزها به صفت «نو»، میخواهند من را به تکاپو و جنب و جوش بیندازند. طبیعت، آدمها با رفتارهایشان، رسانه ها... همه قصد دارند بگویند این روزها وقت تجدید قواست. وقت شروع دوباره است. ولی من برای شروع دوباره انرژی ندارم، هنوز بارِ غبن و افسوس گندهایی که زده ام روی دوشم هست. هنوز سوگواری هایم را تمام نکرده ام. و به زور میخواهند از نو شروع کنم. ای بابا! من الان درست در رأس سهمی ملالت قرار گرفته ام. کاش چند ماه دیگر عید بود. این روزها شبیه به یک خرس هستم(ترجیحاً از گونه ی نادر قطبیِ پرنده!)(کلیک)که از خواب زمستانی اش محروم بوده. حالا در فصل جست و خیز و شکار، خزیده توی غار و خواب از دست رفته ی زمستان را با چرتهای بهاری جبران میکند. تلاش و تقلا برای تغییر هم بی فایده ست. گاهی انگار اراده ی اراده کردن نداری. مثل تصویر همان کوچه های پاییزی ست که هر بار بعد از رُفتن برگها، دوباره با برگ های زرد و نارنجی مفروش میشود.(کلیک)

 

شاعر هایکو: ناشناس

 

این روزها توی همان فاز «مستی بی باده» قرار دارم. احساس میکنم همه را دوست دارم. شاید تاثیر یک قطعه موسیقی موردعلاقه ام باشد که هرسال بهار بهش گوش میدهم. البته عمراً اگر بگویم چه آهنگی است! به قول یکی دیگر از دوستان، ما همه یک سری وجوه سخیف و یک سری علایق نازل داریم که پنهونشون میکنیم.(کلیک) این هم از علاقه مندی های سخیف من است. یعنی گرچه سعی میکنم همیشه پلی لیستم پر از نامجو و سترنس و متالیکا باشه ولی در نهایت اینروزها دارم با این آهنگ مبتذل همیشگی جفتک میندازم.

یا شاید تحت تاثیر آن سرخوشی قائم به ذاتی است که آگاهی از زنده بودن به آدم میدهد. حس عجیبی دارم. این پست و این حال و هوا مقارن شده با این ایّام. رسم است که هرکس اینروز ها چیزی بگوید. تبریکی، آرزویی، چیزی... من میخواهم همین طور تلو تلو خوران بروم بالای میزی در وسط این سطر ها. و با دست های گشوده رو کنم به تمام شما دوستان نادیده ام. و [اگر سوءتعبیر نشود!] بلند بگویم:

«دوستتون دارم بچه ها. مراقب خودتون باشید.»

[از بالای میز می افتد پایین]

 


 

دوستی میپرسد از 97 چه میخواهیم؟


یادی کنم از دوستی دیگر.(کلیک) کسی که خیلی از نوشته هایش آموخته ام و خوشحالم اینجا مینویسد. پارسال این رفیق بلاگی ما در پستی از معنای زندگی آنچنانکه خودش آن را زیسته گفت. تمام آن پست مفصل به یک کلمه ختم شد: دوست.
فکر کنم برای امسال چند تا دوست صمیمی میخواهم. از این ها که حضورشان به هزار خاطره و ماجرا و گشت و گذار ختم شود. بعد هم در حوالی چهل سالگی که هرکه رفت پی کار و زندگی خودش، بنشینم  و به یاد گذشته ها به شیرینی درد بکشم. در دهه ی سوم عمرم، هرآنچه که مایه ی نوستالژی میانسالی را بشود را میخواهم. یک عالمه روز گرم و پرماجرا، شب های دور آتش. عصرهای دلگیر سر کلاس، قدم زدن با ذهن پروار و حزنی که بعد از دیدن فیلم بر پرده ی سینما به آدم دست میدهد، رها شدن در کوچه های خلوت و پَرتی که درِ خروجی سینما  به آنجا باز میشود،  پرسه زدن های دسته جمعی در شلوغی های انقلاب و... خلاصه نیاز به یک عالمه متریال نوستالژی خوردن دارم!
میخواهم یک عالمه زمان و مکان را تشنه ی تکرار خاطرات قدیم کنم. درست همانطوری که صدای دریا در دل گوش ماهی ها باقی می ماند.


پ.ن.
ترجمه آزاد:
بدون شراب حتی
شکوفه های زیبای گیلاس
جاذبه ی اندکی دارد


شاعر این هایکو ناشناخته است.

۹۷/۰۱/۰۱
شوالیه‌ی افسرده‌سیما

نظرات  (۹)

۰۲ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۸ شوالیه‌ی افسرده‌سیما
این را هم اضافه کنم که آرزو میکنم همیشه هندزفری های گرون و با کیفیت توی گوشهاتون باشه و هیچ وقت مثل من گرفتار هندزفری های بیست و پنج تومنی نشید! و اگر احیانا برای خرید هندزفری بیست و پنج تومنی رفتید، موقع برداشتن هندزفری، دست و پاچلفتی وار شیشه ی ویترین طرف را نشکانید که سی و پنج تومن حساب کند:/
چه پر و پیمون
تد که محبوب همه س شمام میگی مارو دوست داری گایز باورمون میشه :))
آوخ و کازیمو و همه گلا رو هم جمع کردی
آره دوست صمیمی مثل تد :)
پاسخ:
تد رو که میشه با چایی خوردش! ولی در محبوبیت قطعا کسی به گرد پای بارنی نمیرسه!
با کامنت شما دیگه تکمیل شد جمع خوبهامون جای خالی سلوچ عزیز :)
مثل تد، مثل بارنی، مثل لیلی و مارشال، friends for a lifetime! :)
ممنون که اینقدر خوب می‌نویسی.

+چه خوب یادته پست‌های زیرخاکی‌ ملت رو :)
پاسخ:
ممنون که به دیده ی لطف میخونی کازیموی عزیز :)

+والا ملت قشنگ مینویسن و حرف دل آدم رو میزنن، جوری که آدم یادش می مونه :)
به خـــرسای قطبیِ پرنده، این یکی از "تِد موزبیانه"تریــن پستایی بود که تا به حال خوندم. و این به قطعِ یقین یه تعریف ـه. چه‌قد قشنگ و خلاقانه و دوست‌داشتنی.. :)
نه‌تنها روزَمو، بلکه سال ـمو ساخت. :]
پاسخ:
"تد موزبیانه"... :) این هم قطعا بهترین تعریفی بود که میشد از کسی شنید! خیلی ممنونم. ممنون از لطفت :)
جدی در حد سال؟! دستاورد بزرگیه برای من:D خوشحالم ازین بابت :)
بنویس رفیق جان، بیش از اینها بنویس که خوب می نویسی!

+ لطف خطاپوشت همیشه شاملم بوده، ممنون که به یاد دوستانت هستی، تا باشه از این مستی ها ;)
پاسخ:
چه دلچسب بود دریافت همچین کامنتی از شما:) ممنونم. شما هم بیش از اینها بنویسید.

+خواهش میکنم رند عزیز، تا باشه ازاین رفاقت ها که شاعر هم میگه: گر باده خوری تو با خردمندان خور :))
۰۴ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۰۷ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
بهار با آدم ها چه میکنه!
پاسخ:
:)) اینجوریاست دیگه:)
خب من حرفی ندارم بزنم در مقابل این همه محبت و معرفت تو.
فقط اینکه ما هم دوستت داریم :) @-}--
و خوشحالم که هستی و می‌نویسی؛ امیدوارم هیچ‌وقت نتونی اینجا رو ترک کنی و همیشه چراغ اینجا روشن بمونه ؛)
پاسخ:
ممنونم:-) مرسی بابت این آیکون گلهای متشخصD:
آقا یه چیزی، تو که وبلاگ نمینویسی و فقط کامنت میذاری. وقتهایی که نمینویسم و طبیعتا کامنتی ازت نمی آد، انگار کلا نیستی!  و خب دل آدم تنگ میشه. بقیه دوستان باز یک وبلاگی دارند، مواقعی که نمینویسم بهشون سر میزنم و میخونمشون و حس میکنم که حضور دارن خلاصه. البته نمیخوام زورت کنم بنویسی ها! گفتم که گفته باشم:-)
و ممنون، فکر نمیکنم واقعا بتونم اینجا رو ترک کنم هیچ وقت. معتادیم دیگه، چه میشه کرد:-)
اجازه بده این پستتو بغل کنم...!

پاسخ:
ورش دار ببرش بچه رو اصلا، مال خودت:))

+ جات خالی بود اینجا، خیلی خوشحال شدم از دیدن کامنتت:)
نه نه قشنگیش اینه اینجا باشه اصن!:)ما هی بیایم وبت چندبار چندبار بخونیمش!:)

مرسی مرسی!:)
میخوندم پستاتو...کلیم ذوق کردم‌که برگشتی به اون دوره طلایی نان استاپ پستای خفن گذاشتن!:)
پاسخ:
والا همینکه نوشته ی به این بی سر وتهی و بلندی رو خوندی لطفت رو میرسونه(تواضعیشن مود نیست انصافا، صادقانه همچین فکری میکنم!، حالا شاید مقادیر خیلی کمی هم تواضعیشن مود دخیل باشه اگه بخوام خیلی صادق باشم D:)

آره، البته این دوران طلایی تا وقتی ادامه داره که بابام شاکی نشه از اینکه تبلتش صبح تا شب دستمه:دی
+راستی چون میدونم به لحاظ درسی دوران حساسی رو سپری میکنی، پیگیر نمیشم که چرا خیلی وقته پست نداشتی ها! وگرنه اصلا قابل اغماض نیست این موضوع![نه که سر ماه از طرف بیان به حسابت پول واریز میشه که پست بذاری و وظیفته که بنویسی، ازون لحاظ میگم :-)]

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">