غــــمخورک

هپروت بهاری

سه شنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۴۶ ب.ظ

پشت دانشکده دامپزشکی، دقیقا نمیدانم. حوالی وصال و والعصر و آن طرفها. این کوچه را کشف کردم. یک روز جمعه بود. از آن جمعه های تهران. این را با دوربین دو مگاپیکسلی نوکیای قدیمی ام گرفتم. گمون میکنم با همین کیفیت حقش بهتر هم ادا شده. اسمش هم قشنگه. «کوچه ی ماه»



انتهاش یک ساختمون کهنه و دراز هست با کاربری آموزشی. که هربار یادم میره دقیقا برای چیه! یک چیزیه مربوط به دانشگاه علوم پزشکی تهران.  
بهار که میشه، عصر که میشه، بعضی کوچه ها و بعضی ساختمون ها زبون باز میکنن و زیر لب حرف میزنن. ما که زبونشون رو نمیدونم، نهایتا این زمزمه های مرموز رو با جملات کلی ای مثل اینکه "حال و هواش خوبه" یا انرژیش فلانه" و حرفهایی از این دست ترجمه میکنیم. یک بار رفتم توی کوچه به ساختمونش خیره شدم. و به ساختمون های کناریش خیره شدم. با آجرهای کهنه و  پیچک های مندرسشون. به تراس ها با میله های کهنه ی سفید. تیرگی آلومینیم قدیمی پنجره ها. زیر هاله ی نور چراغ های فانوسی شکل. کوچه ی تنگ و خالی مثل یک رحم بود که میشد از درونش به دنیای دیگری زاده شد.  یک بار نگهبان کوچه صداش بلند شد. من هندزفری توی گوشم بود. پرسید چی کار داری؟ با آرامش شنگول واری که البته تصنعی بود، جواب «چی کار داری»ش رو با «داشتم نگاه میکردم» دادم. در توضیح، یک جمله گفتم «آخه کوچه ی قشنگیه» و راهم رو کشیدم و رفتم. از ته دل گفتم. ماموره هم خیلی پاپیچ نشد. پیرمرد بی آزاری بود.
این روزها زنده ام. برای هزاران چیزی که میتونم بشم و قراره بشم، شیدایی و هیجان زده ام. همونقدر هم بابت هزاران چیزی که قرار بوده بشم و نشدم احساس کوفتگی و ملالت میکنم. این ساختمون، این کوچه نماینده یکی از اون کوفتگی هاست. ولی شیرینه. بهار که میشه همه جای تهران پر از این ساختمون ها و کوچه هاست. پر از این کوفتگی هایی که لذت مرموزی دارند. این هم یک جمله ی مسخره ی دیگر در تلاش برای ترجمه ی زمزمه های «کوچه ماه»
۹۷/۰۱/۰۷
شوالیه‌ی افسرده‌سیما

نظرات  (۷)

۰۷ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۵۲ پیمان محسنی کیاسری
فکر کنم منم این کوچه رو دیدم! ترم یک که کل تهران رو می‌گشتیم.
یادش بخیر
چقدر از مترو می‌ترسیدم.
پاسخ:
جلب توجه میکنه واقعا. 
خیلی باید خاطرات شگفت انگیزی داشته باشی از ترم یک پس:)
ما یه سری رفتیم یه ایستگاهی از مترو که در دست ساخت بود اون موقع، فضاش شبیه بازی مکس پین بود! یه جای نیمه کاره و مخروبه توی دل زمین با چند تا پروژکتور. فضای مخوفی بود انصافا:-))
یادم میمونه دفعه بعدی که احتمالا به سردر دانشکده دامپزشکی خیره بودم یه جست و جویی هم دنبال این کوچه داشته باشم:) 
پاسخ:
کلا اونطرفا، سمت توحید جای باصفاییه:-)
یادم میمونه دفعه بعدی که احتمالا به سردر دانشکده دامپزشکی خیره بودم یه جست و جویی هم دنبال این کوچه داشته باشم:) 
شاید یه بار اتفاقی همو دیدیم:) 
پاسخ:
شاید یه بار حوالی سردر دانشکده دامپزشکی همدیگر رو دید باشیم بدون اینکه بدونیم:-)
۰۸ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۱۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
اسمش بهش میاد.
پاسخ:
آره واقعا:)
نه من تابلوعم:) منو دیده باشین میشناسین احتمالا:)
پاسخ:
آره خب مگه چقدر  پیش میاد که آدم به یه صخره ی متحرک تو پیاده رو بربخوره:-)
:)))))))))))))
پاسخ:
D:

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">