غــــمخورک

حساسیت

دوشنبه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۴۶ ب.ظ

پست الهام بخش سینا، به من یک واژه ی به شدت گویا و صادق معرفی کرد. «حساسیت». من آدم حساسی هستم. نوشتن از حساسیت سخت است، چون اتفاقات حساسیت برانگیزی که از سر گذرانده ام همه کیفیتی خیلی شخصی دارند و قلم و قوت واژه های من موفق به انتقال آن کیفیت نمیشوند. نهایتا از یک سری شرح وقایع بی اهمیت فرا تر نمیروند که ارزش نوشته شدن ندارند. مثلا میتوانم از آن امتحان ورودی کذایی بگویم و سالهای دبیرستانم. از ماجرای رفاقت خودم و «امید» بگویم. امید دوست دوران بچگی ام بود که توی دبیرستان همکلاس شدیم و به طور احمقانه ای کارمان به قهر و قطع ارتباط کشید. شاید ماجرای چندان بزرگی نبود، اما همان اتفاق، وجدان من را برای چند سال خونریز و بیفرار باقی گذاشت. هنوز هم گاهی خوابش را می بینم و توی خواب ازش معذرت خواهی میکنم! یا مثلا از روزی بگویم که تقدس ها دود شدند و رفتند هوا. خدا مثل قبحی که شکسته میشود، ریخت و ناپدید شد و من را با واقعیت تنها گذاشت. یک روز توی اتوبوس مدرسه، داریوش ازم پرسید: چرا پنچری؟ گفتم: تو به دین و نماز خوندن اعتقاد داری؟ . آنچنان پوزخندی زد که فهمیدم این جور مسائل در قعر لیست "to give a shit" های این آدم هم نیست! بعد از دبیرستان کم کم با این تکثر بیشتر آشنا شدم و بیشتر باهاش کنار آمدم. آدم هایی را دیدم که «سخت نمیگیرند» و برای همین به فراخ ترین و روان ترین نحو ممکن زندگی میکند. با اینهمه هیچ وقت دوست نداشتم تسلیم بشوم. شاید چون میترسم از یک برهوت آخرالزمانی سر دربیاورم که تمام آدمها فقط به دنبال کامیابی و خوشی هستند، شاید رغبتی به رقابت و مبارزه در من وجود ندارد. من خیلی روحیه ی ورزشکاری ندارم!


میخواهم بگویم ماجراهایی که از من از سر گذراندم اگر برای هرکس دیگر با خصایص سرشتی نرم تر و مساهل تر رخ میداد قطعا تاثیر چندانی در زندگی اش نمیگذاشت. گاهی میگویم من که با بی اهمیت ترین وقایع مثل پر کاه به هوا بلند میشوم در برابر شداید بزرگ و حقیقی چه خاکی باید بر سرم بریزم. 


از Ralph Steadman

رالف استدمن

۹۷/۰۱/۱۳
شوالیه‌ی افسرده‌سیما

نظرات  (۱)

بعد چشم هاش گرد میشه که واااااقعا تو خواب از کسی عذر خواهی میکنن؟! کامان پسر! پس باید هر جور شده این ادمو پیدا کرد 
پیش قدم شد و با هر میزان مسخرگی و بی نمکی احتمالی ازش عذرخواهی کرد!

+ پیوست به خط اخر پست! یه دیالوگ تو هری پاتر بود 
دامبلدور به هری میگفت 
بذار یه اتفاق_ اتفاق بد_ بیفته اونوقت در مورد اینکه چیکارش کنیم تصمیم میگیریم. 
شمام بذارید یه شدید بزرگ و حقیقی پیش بیاد بعد به قول من یه گلی به سر میکنیم
پاسخ:
همچنان دوست بودیم و هستیم. کلا اهل قطع ارتباط و این چیزا نیستم ولی خب اون صمیمیت از بین رفت. همین عذاب دهنده بود. و دیگه راههامون جدا از هم جدا شد. دیگه همدیگر رو نمی بینیم.
+ رو حرف پروفسور دامبلدور نمیشه حرف زد! منتظر میمانیم:-)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">