غــــمخورک

خودارضایی

سه شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۵۵ ب.ظ

۱

بعضی سوالها عجیبند. یعنی غیرمنتظره اند. چون پدیده ای را مورد پرسشگری قرار میدهند که انتظار نداریم اصلا پرسش برانگیز باشند. مثلا ویدیویی میدیدم از کلاس درس یک روانشناس کانادایی که درباره تماس چشمی مرد با زن حرف میزد. و تاثیری که نگاه مستقیم زن در مغز مرد ها میگذارد و این که چشم زنها چطور باعث تحریک بخش خاصی از مغز مرد ها و تولید حس تخدیر در آنها میشود! بعد گفت که تازه اگر زنی که با او تماس چشمی برقرار میشود، رنگ قرمز به تن کرده باشد تاثیر نگاهش خانمان برانداز تر است! یکی از دانشجوها پرسید چرا رنگ قرمز باید چنین تاثیری داشته باشد؟ دقیقا متوجه پاسخش نشدم. ظاهرا این مربوط میشود به اجداد ما که در زمان های دور هنوز حیات حیوانی داشتند. برای اجداد ما که در طبیعت به دنبال غذا بودند، نوعی از میوه ها وجود داشته که بعد از حاصل آمدن و رسیدن، قرمز رنگ میشده اند. پس اجداد ما «ارتباط بین رسیده بودن و قرمز بودن» را یاد گرفتند. به مرور همین رنگ قرمز تبدیل به یک رنگ اشتهابرانگیز و مهیج شد و این تهییج کنندگی در طول نسل ها به ما رسید! یا اینکه قرمز میتواند نشانه ی سلامت باشد، افراد سالم صورت سرخ و پرخون داشته اند و اجداد ما برای انتخاب شریک جنسی چنین خصوصیتی را درنظر میگرفته اند. پس این کشش ذهنی نسبت به قرمز در ما بوجود آمد.

 حالا کاری به درستی و غلطی برداشتم از پاسخ طرف ندارم ولی خود این که سوال چرا قرمز تحریک کنده ست سوال جالبی بود.

۲

مثلا یک سوال دیگر اینکه چرا وقتی یک نفر میخورد زمین ما خنده مان میگیرد؟ میگویند وقتی از حادثه های کوچک مثل زمین خوردن یک نفر خنده مان می‌گیرد در واقع از این نکته خوشحالیم که «کسی که زمین خورده است، او است و نه من!» یعنی به خاطر این که خطر زمین خوردن از سر ما رفع شده میخندیم.

 یی یک سوال آزاردهنده؛ آیا با همین استدلال میتوانیم بگوییم ما از شنیدن خبر مرگ افراد(البته نه افراد عزیز و نزدیک) خوشحال میشویم؟ تولستوی که درمان مرگ ایوان ایلیچش همچو نظری دارد. در آنجا میخوانیم که دوستان دغل باز ایوان ایلیچ، خبر درگذشت اورا در روزنامه میخوانند. تولستوی میگوید هرکدام از دوستان ایوان ایلیچ در یک لحظه از شنیدن این خبر دچار نوعی سرخوشی میشوند. این فکر لذت بخش به ذهنشان خطور میکند که «خدا را شکر که اوست که مرده و نه من!»، مواجهه با مفهوم مرگ هولناک است اما وقتی متوجه میشویم کس دیگری قربانی مرگ شده، حس امنیت و آرامش میگیریم. حس رفع خطر.به علاوه ی آن فخری که زنده ها به مرده ها میفروشند!

 این دیدگاه برای من کمی درشت و قبیح بود. خیلی غیراخلاقی بود که بع از اطلاع از مرگ یک نفر اینجور فکر و خیال هایی بکند. چند هفته گذشت. دیدم چشمم به هر آگهی وفاتی که در کوچه خیابان های شهر میخورد حس خوبی میگیرم. حس زنده بودن. یک جور آرامش مبهم. یک دفعه یاد تولستوی افتادم. بذر این طرز فکر را او در ذهن من کاشته بود. 

حالا ماجرا از این هم هولناک تر شد وقتی از خودم پرسیدم آیا تولستوی به من یک طرز فکر داده بود؟ یا وجهی از وجوه من را بیدار کرده بود؟ این دو با هم فرق دارند. اگر وجهی از من را آزاد کرده باشد پس یعنی من یک قدم به حقیقت وجود خودم نزدیک تر شده ام. کمی بیشتر خودم را شناحته ام،  اما اگر این صرفا یک دیدگاه باشد چه؟ مثل یک عینک. یعنی من خودم در طبیعت خودم چنین استعدادی برای این شادی غیراخلاقی نداشتم. تولستوی چنین طرز فکر شیطانی ای را به من القا کرده. درواقع من درون خودم هیچ چیز ندارم فقط تن لخت ذهنم را با دیدگاه های جورواجور میپوشانم.

۳

به شوخی از علی میپرسم اسم سه تا فیلسوف تجربه گرا رو بگو. دو سه سال پیش، بعد از کنکور، علی کتاب دنیای سوفی خوانده بود و فاز فلسفی غلیظی برداشته بود، هر دو این طور بودیم. الان دیگر خیلی از آن شوریدگی خبری نیست. فهمیدیم که ذهن هایمان اگر چه واجد پرسش است اما با فلسفه نسبتی نداریم. فهمیدیم فلسفه خیلی عظیم تر و رعب آور تر و دیرآشنا تر از این حرفهاست. حالا بعد از سه سال و گذار از آن فاز خنده دارمان به شوخی ازش پرسیدم، اسم سه تا فیلسوف تجربه گرا رو بگو؟

حرف خوبی زد. گفت مهم نیست چه اسمی داشتند یا چه گفتند،، همینکه چیزکی درباره افکارشان خواندم قطعا در ذهن من تاثیرشان را گذاشته اند و قابی از قوالب ذهنی من پرداخته ی نظریات آنهاست. راست میگفت. اگر آرا و اندیشه هایشان را ولو با بضاعت کم و سطحی خوانده باشیم اما در طرز فکرمان تاثیزشان را گذاشته اند. همانطور دیدگاه تولستوی درباره شادی اطلاع از مرگ افراد، من را تغییر داد.

۴
خیلی فرق هست بین اینکه فکر از بیرون ریشه بگیرد یا فقط از درون ذهن آدم بجوشد. اگر افکارمان ریشه در بیرون داشته باشد پس چیزهایی که ادراک میکنیم، دیدگاه هایی که بدست می آوریم، همه وجوهی از در یک موجود کامل و محکم به نام حقیقت اند که آن بیرون حضور دارد. با تفکرمان، پیوسته به سمتش میرویم و بهش نزدیک میشویم. 

ولی اگر تفکر در ذهن ما باشد، پس فقط داریم مثل یک ماشین بی اهمیت، یک سری ترکیبات و محصولاتی به نام «فکر» میکنیم. یک سری کلمات و مفاهیم را با الگوی منطق به هم میبافیم. اینهمه طرز فکر و دیدگاه و قالب فکری و اعتقادات شاید لباسی باشند که تن زشت پوچی را میپوشانند. یا اینکه شاید دچار سوءتفاهمیم. اگر یک روز هر کدام ما آن شمع مولانا را به کف بگیریم، نهایتا به دیدار حقیقت میرسیم و میبینیم هیچ ربطی به بافته های ذهن ما نداشته. پس تمام این مدت به افسانه پردازی مشغولیم؟ پس چرا باید سعی کنیم باسواد باشیم؟ اینهمه اصرار به کتاب خواندن و رشد فکری و تحصیل دیدگاه های تازه برای چیست، اگر همه ی اینها یک سری محصولات زایدی هستند که مغز ما تولید میکند؟

گاهی واقعا از خودم ناامید میشوم. اول بار از علم تجربه ناامید شدم، اینروزها نسبت به علم انسانی و ذهن پرسشگرم دلچرکینم. 


پ.ن. تیتر رو گذاشتم خودارضایی که بدونید از مطرح کردن این حرفها تکراری و شاید بی پایه و اساس جز ارضا کردن ذهن مغشوش خودم هیچ نیتی دیگه ای نداشتم. 

۹۷/۰۱/۱۴
شوالیه‌ی افسرده‌سیما

نظرات  (۶)

مورد دوم جالب بود برام . واقعا چطور میشه فهمید فلان چیز چیزی هست که در من بیدار شده یا اینکه به من القاء شده ؟؟ که البته شاید در عمل این فهمیدن کارایی چندانی نداشته باشه . 
پاسخ:
تازه بحث روانشناسی و طبیعت و غرایز انسان هم به میون می آد که خیلی پبچیدش میکنه. به هرحال درمورد چیزهایی که به طبیعت و واقعیت نزدیک ترند راحت تر میشه گفت در ما بیدار شدند. 
بعضی فهمیدن ها و کشف ها گرچه کارایی و «فایده» ندارن ولی «ارزش» دارن.
۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۲ خورشید ‌‌‌
چه پست خوبی.
پاسخ:
یک زمان، زیاد از این فکر ها مینوشتم. برای همین به نظر خودم تکراری می آد حرفهام. یه مدت طولانیه که به لحاظ فکری درجا میزنم.
ولی به هرحال الان این کامنتت حس خوبی به من داد. ممنون. خوشحالم که به نظرت خوب بوده.
پست خیلی خوبی بود؛ امیدوارم باز هم از این کارها بکنی و از این مطالب بنویسی. حالا اسمش خیلی مهم نیست چه باشد. اگر قدری قوه ی قضاوت درباره ی خودت را کنترل کنی، میتوانی بی پروا تر و با لذت بیشتری بنویسی رفیق!

+ راستش من همیشه سوال رو یک جور شبه سرگردان میفهمم، موجودی که تعلق به هیچ کس به خصوص ندارد، اما همین که به جان آدم افتاد، چنان ما را تسخیر میکند که این بار ما از آن او میشویم تا او از آن ما. یعنی نسبت تعلق میان ما و سوالات وجود دارد، اما این نسبت بیشتر از آن طرف است تا این طرف. رمان نویس های قدر اصلا کالبد قلم خود خودشون رو محل حلول همین ارواح میکنند تا بتوانند شاهکار بیافرینند.

+ راستی چه میشود اگر حقیقت همان اندازه که بافته ی ذهن ماست، یافته آن هم باشد و برعکس؟ چرا باید حتمن یکی از این دو باشد؟ مگر یک ارگانیسم برای حفظ و توسعه ی نیروهای حیاتیش دست به خلق امکانات تازه نمی زند و همین امکانات جعلی، خود مبنای حیات او نمیشود؟ یک ارگانیسم میتواند خلق کند، جعل کند و همین حقیقت اوست.

+ جواب سوال آخرت را می خواهم از قول یکی از غول های ادبیات مدرن فرانسه بگویم: «اگر اندکی خیال پرداز بودن خطرناک است، چاره در این نیست که کمتر خیال پردازی کنیم، بل باید بیشتر خیال پرداز بود، همیشه و در هر زمانی» (مارسل پروست) 
پاسخ:
خیلی خوشحالم که چنین نظری داری رند عزیز. ممنون از لطفت. راستش من تازه قوه قضاوتم رو به شدت تعدیل کردم که شده این! :))

+ به ماهیت پرسش تاحالا فکر نکرده بودم. اینکه ما متعلق به سوالاتیم خیلی خوب توصیف وتوجیه میکنه این گرفتاری عجیب رو.

+ به طور کلی مصدر «بافتن» برای من بار معنایی منفی داره. حقیقتی که بافته ی ذهنه ارزشی نداره، چون پایگاهی نداره. میشه راحت بهش برچسب موهومات زد. گرچه نهایتا صحت همین دیدگاه هم باید توی همون میدان بافته ها محک بخوره. اما اینجا میتونیم با یک «انتخاب» ساده از تمام این پیچیدگی های جعلی و پیچیده شوندگی ها رها بشیم و زندگی رو ،فارغ از این حقیقت انسان بودنمون، به راحتی بگذرونیم. چیزی رو هم از دست نمیدیم اگر حقیقت فقط بافته ذهن ما باشه. البته من نهایتا باور دارم صحبت از «انتخاب» یک جور کالا انگاریه. و قرار نیست اصلا انتخابی باشه که ما طرف نفع خودمون رو بگیریم. ولی به هرحال این موضوع که همه ی این افکار مجعولات ذهن ماست دردناکه.
اگر انسان بودن رو انتخاب کنیم باز دو تا مسئله برای من وجود داره. اول علم. این که بتونه روزی ماهیت فکر رو برملا کنه و فکر رو به آزمایشگاه بکشه و تفکر بی معنا بشه. و دوم دین. ما برای خیالپردازی و تفکر به تجربه زیسته و زندگی کردن نیاز داریم و دین خیلی از افق ها و جنبه های زندگی رو غل و زنجیر کرده، برای تفکر و حقیقت پردازی به زندگی خالص نیاز هست باید بتونیم شیطان هم باشیم و خیلی ماجراجویی های مغایر با دستورات دین رو هم تجربه کنیم، مثلا همون طرز فکر تولستوی این احساس رو در من ایجاد کرد که آدم بدی هستم. فکر کردم اگر هیچ وقت این کتاب رو نمیخوندم، این طرز فکر هم در من بیدار نمیشد و آدم بهتری باقی میموندم. حالا هزاران کتاب هست با این طرزفکر های بدیع و حقایق تکان دهنده که میتونن از من شیطان بسازند. و من هنوز تا حدود زیادی به دین و مذهبم پایبندم.

خیلی بلند و شاید بی ربط شد صحبت هام. حرفهایی بود که اتفاقا دوست داشتم با خود شما درمیون بذارم به خاطر نسبتی که با فلسفه دارید.

+ خاطرم هست که یک بار در آوخ پستی نوشته بودی با تضمین این مصرع که: «چون چنین است پس آشفته ترش باید کرد.» اون مصرع هم برای من همچین جایگاهی داره به لحاظ مضمون. هم باید اون شعر و هم بابت این نقل قول ممنونم.
چه خودارضایی زیبایی
پاسخ:
یعنی هیچ وقت فکر نمیکردم تو عمرم یه روز کسی از خودارضاییم تعریف و تمجید کنه! ممنون :D
چیزی که من درباره ی بافتن می گم، صرفا این نیست که اونو انتخاب کنیم. یک قدم جلوتر برویم: اصلا مگر یافتن -یا چیزی که اسمش رو علم میذاری- می تونه بدون بافتن رخ بده؟ شاید این درک به این دلیل برات پیش میاد که بافتن رو معادل موهوم بودن میگیری. اما حداقل میشه دو جور بافتن رو تمییز داد: بافتن موهوم و بافتن آشکارگر.
بافتن موهوم که همانی ست که گفتی، اما بافتن آشکارگر، یعنی ایجاد مفهومی جعلی که اگرچه خودش جعلیه اما باهاش میشه چیزهایی از جهان و حقیقت رو فهمید.
نمونه ی ساده اش مفاهیم ریاضیات. مثلا عدد 0 را در نظر بگیریم؛ این عدد را کجا میتوان یافت؟ اساسا هیچ جا. نه فقط صفر، مابقی اعداد هم کمابیش همینند؛ دو را کجا می بینیم؟ منظورم دو شی یا دو انسان و ... نیست، خود عدد دو. تقریبا چاره ای نداریم که بگوییم در ذهن مان. اما خود این عدد موجود در ذهن از دو حال خارج نیست: یا این مفهوم را خود ما ساختیم یا همیشه در ذهن ما بوده، مانند رنگ چشم و ... . اگر حالت دوم بود، پس تقریبا هر کسی می بایست علم و آگاهی به اعداد میداشت، اما ما نیاز به آموختن ریاضیات داریم و این یعنی ما نیاز داریم تا یاد بگیریم مفاهیم ریاضی را در ذهن مان بسازیم. حالا با این اعداد جعلی و ذهنی، آیا قادر به کشف خاصیاتی از جهان نمیشویم؟ اشیا و موجودات را نمی شماریم؟ یا بالاتر از آن به علومی چون فیزیک و شیمی و زیست شناسی نمی رسیم؟ به همین دلیل است که میگویم نباید بافتن را دست کم گرفت.
آثار هنری بزرگ هم، درست قادر به ایجاد توانای مشابهی در ما هستند.
پاسخ:
ممنون از شرح و بسط این موضوع. قابل درک بود. من به ارتباط بین بافته ها و واقعیت ها توجه نکرده بودم. 
پس تمام این مدت به افسانه پردازی مشغولیم؟ پس چرا باید سعی کنیم باسواد باشیم؟ اینهمه اصرار به کتاب خواندن و رشد فکری و تحصیل دیدگاه های تازه برای چیست، اگر همه ی اینها یک سری محصولات زایدی هستند که مغز ما تولید میکند؟

منم خیلی به این مسائل فکر کردم . پاسخی که برای خودم پیدا کردم این بود که تمام چیزهایی که بدست میارم فقط یک هدف دارند و اونم اینکه رنج منو از دنیای بیرون کم کنند و لذتی ذهنی بهم بدند و خودم رو بهتر بشناسم و بتونم زندگی بهتری داشته باشم و اگر خیلی دیگه شاهکار کنم بتونم زندگی خوبی رو برای دیگران هم فراهم کنم... اینه فلسفه من از خواندن و دانستن! فعلا فقط دارم توی اون کاهش رنجه عمل میکنم!

گفتم یک هدف چقدر یهو زیاد شد :))

و همین چیزها خودش کلی زمان میبره...


راستی ... اصلا از کجا این احتمال اومد به ذهنت که افکار ما از بیرون ممکنه نشئت گرفته باشه؟ خوب اتفاقات بیرونی و تجربیات روی ذهن ما اثر دارند ولی منظورت چی بود؟ 
پاسخ:
هدف خوبیه. کاهش رنج واقعا چیزیه که منم دنبالشم. منتها گاهی خود دانستن رنج آور میشه. مثلا همون حرف تولستوی خیلی من رو آزار داد. چون بیرحمانه بهم گفت که چه ذات پلیدی میتونم داشته باشم. یا اون تعلیقی که به آدم دست میده وقتی میبینی هیچ راهی برای رسیدن حقیقت نیست، در عین حال نیازمند حقیقتی. شاید به قول دوستی ما گرفتار تراژدی زندگی محدود و توانایی تفکر هستیم، چاره ای جز فکر کردن به مسائل کلی درباره ی زندگی و مرگ نداریم. 

خب باز همون حرف تولستوی. من فکر کردم اگه هیچ وقت حرفش رو نمیخوندم، هیچ وقت موقع خوندن آگهی ها چنین حسی بهم دست نمیداد، هیچ وقت رفتاری مثل شاد شدن از خودم بروز نمیدادم. بعد پرسیدم این طرز فکر به طور بالقوه در من بود؟ یا صرفا از بیرون اومد و توی ذهنم جا گرفت؟ البته جواب تا حدودی مشخصه، میشه به غرایز بقا ربط داد ولی درمورد خیلی از طرز فکرهای دیگه نمیشه راحت قضاوت کرد.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">