غــــمخورک

تاریکخانه ی هدایت

جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۲۴ ب.ظ

دوست داشتم یک صفحه ی اینستاگرام داشته باشم که توش عکس های دومگاپیکسلی بگذارم. عکسهایی که علیرغم کیفیت کم، هنرمندانه باشند. به نظرم تعارض بدیعی میشود. ولی ذوق چندانی در عکاسی ندارم. و نمیدانم اصلا با دومگاپیکسل چیزی قشنگ در می آید یا نه. به هرحال من فکر میکنم تنها چیزی که باغ وحش اینستاگرام کم دارد، یک آدم creep است که عکسهای عجیب و غریب بی کیفیت آپلود میکند.

گاهی موقع ور رفتن با گوشیم به این عکس برمیخورم. یک بار نویسنده ی یک وبلاگ دوست داشتنی تصویری از دیوار بنفش اتاق و میز تحریر مرتبش گذاشت. اینجا هم گوشه ی اتاق من و میز تحریر من است. داستان خودش را دارد.[یخته ادیتش کردم فقط!]



۱

از صادق هدایت فقط «سگ ولگرد»ش را خوانده ام. (نمیدانم چرا رغبت نمیکنم از دستفروش های انقلاب کتاب بخرم.) سگ ولگرد را چندین سال پیش خواندم. گرچه خیلی از محتوای کتابش چیزی در خاطرم باقی نمانده ولی آن تاثیر معروفی که هدایت بر آدم میگذارد را هنوز همراهم دارم. یکی از داستان های این کتاب، اسمش «تاریکخانه» ست که البته همین را هم به کمک گوگل فهمیدم. و تقریبا تمام خاطراتم از تجربه ی وقایع و محیط و دیالوگهای آن داستان به محاق رفته. فقط خاطرم هست که داستانش درباره ی مرد مرگ اندیشی بود که خودش را در محیطی غریب حبس کرده بود. غلط نکنم تاریکخانه ی عکاسی بود. مرد، خودش را در یک تاریکخانه ی عکاسی حبس کرده بو و آنجا زندگی میکرد. در محیطی خلاءگونه و تاریک با روشنایی بی رمق سرخ رنگ. از کل داستان فقط تصویر این فضای خاصش در خاطرم مانده. 

مرد مرگ اندیش داستان هدایت ناخوش احوال بود. مایوس بود. انگار به یک جنین استحاله کرده بود. خیال میکرد محیط تاریک و سرخ تاریکخانه هم رحم مادرش است و به آنجا وابسته بود. غذایش هم فقط شیر بود. مثل نوزاد ها فقط شیر میخورد. از سرانجام آن قصه هم چیزی در خاطرم نیست. هیچ چیز به جز یک تصویر که هدایت در خلال سطرهای پایانی در ذهنم ترسیم کرد و هرگز از ذهنم پاک نمیشود. تصویر آن مرد که در همان فضای تاریک و سرخ رنگ، روی تخت، پاهایش هایش را داخل بدنش جمع کرده و خوابیده. مثل یک جنین.

۲

اوضاعم طوری پیش میرود که خیلی راحت میتوانم برای توصیف حال و هوای اتاقم، لفظ «رحم» را استعاره کنم. من در این اتاق حبس شده ام و احساساتم به همین منوال درون خودم محبوس اند. زندان در زندان. رحم در رحم. هر روز، از صبح تا شب دریایی از عواطف گوناگون در وجودم موج میزنند اما راهی به بیرون پیدا نمیکنند. شادی، اضطراب، غم ، شهوت، آرامش نفرت، محبت، فراغت... همه در وجودم به نوبت رو میشوند و متعین نمشوند. عواطفم و افکارم تبدیل به رفتار و نمود نمیشوند، سرکوب میشوند و برمیگردد به اعماق اسرارآمیز وجودم تا دوباره سر بر آورند.. هیچ جمعی یا فردی این دور و اطراف نیست که من را ببیند و عواطف و افکارم را  تحویل بگیرد. من چیزی جز درونیاتم نیستم و حالا که درونیاتم در وجودم محبوسند انگار خودم هم درون وجودم حبس شده ام. و این اتاق لعنتی رحم من شده.

یک بار که اتاقم تاریک بود اتفاقی لامپ زرد بالکن را روشن کردم و نورش از داخل پنجره ریخت داخل اتاق. همه جا سرخ و تاریک شد. حس کردم الان چقدر دث متال گوش دادن میچسبد!(یک حرکت سخیف تینیجری دیگر) این روزها البته حال و حوصله اینجور موسیقی ها را ندارم. این روزها بیشتر به تولد فکر میکنم. به هرحال یک روز سرانجام ازین رحم متولد میشوم. من هم مثل هر نوزادی از ژنوتیپ و فنوتیپ خودم خبر ندارم. هیچ نمیدانم آن روز چه کسی خواهم بود. بهتری از اینی که هستم به دنیا می آیم یا شاید بدتر و بیمارتر به رحم دیگری منتقل میشوم؟

۹۷/۰۱/۱۷
شوالیه‌ی افسرده‌سیما

نظرات  (۵)

شوالیه جان میدانستی در یونان کلاسیک هم جهان را گوی بسته و محدودی می دانستند؟ حقیقت این است که وضعیت آدمی از آن زمان تا حالا خیلی فرق چشمگیری نکرده ست. هنوزم آدم حس محبوس بودن دارد و بعید است به این زودی ها از آن خلاس شود، مگر روزی که دیگر نباشد. پیوند مرموز مرگ و تولد هم باید چیزی شبیه همین باشد. ولی راستی اگر سر و ته خط زندگی به هم برسند، باز در منحنی بسته ای محبوس نشده ایم؟
پاسخ:
نشنیده بودم در این باره. یونانی ها چه ذهن های چابک و آزادی داشتند که درباره این چنین محبوس بودنی تصویر پردازی میکردن!
اتفاقا این حلقه ی تکرار و «دایره ای کامدن و رفتن ماست» رو توی همون رمان تولستوی باهاش مواجه شدم. وقتی ایوان ایلیچ گفت: مرگ هم تمام شد. شاید از جنس اون شناخت هایی بود که با ادبیات به دست می آد. و حقیقتا چیزی سنگین تر و دردناک تر از این شکل حبس نمیشه تصور کرد.
چقدر خوب می‌نویسی !
کم کم داری از بلاگر مورد علاقه تغییر جهت میدی به سمت بلاگری که هیچ ازت خوشم نمیاد :))
( همیشه چوب این صداقتم رو خوردم :-"، ولی خب انصاف نیست یکی در حسرت خوب نوشتن بمونه و اینقدر نتونه خوب بنویسه که ذهنش خالی بشه؛ یکی اینقدر خوب و دقیق افکارشو  [ و حتی گاها افکار یه نفر دیگه رو ] بنویسه اینقدر خلاقانه و دوست‌داشتنی و ساده و چند تا چیز دیگه !
خب فکر کنم بعد از چند روزی سکوت در جوابِ جواب کامنتی که برات گذاشته بودم، معلوم شد الان برای چی نمی‌نویسم؛ تواناییشو ندارم برادر و از طرفی نمی‌خوام مزخرف بنویسم ! )
از این اعترافات که بگذریم، اون فضای بسته‌ی تاریک داستان هدایت که مرد میزبان خودش طراحی کرده اتاق رو توی خونه‌ش، هیچ منفذی به بیرون نداره، جز یک در که به دالان تاریک باز میشه؛ اون نور هم نور چراغ آباژور داری هست که میزبان داستان دستش گرفته تا راهنمای مسیر باشه. البته منم یادم رفته داستان‌های هدایت رو؛ اما فکر می‌کنم همین بود فضای داستان ...
در مورد محتوای پست هم نظری ندارم و سکوت می‌کنم.
پاسخ:
چه خوب بود این کامنت:-)  
 بذار من هم صادقانه صحبت کنم. من همیشه بعد از هر پست حالم از خودم و چیزی که نوشتم به هم میخوره، تا اینکه یکی از شما دوستان می آد کامنت میذاره و چیزی درباره ی موضوعش میگه یا اظهار لطفی میکنه و من مثل آن حیوان نجیب کیف میکنم! و حس میکنم آره، خوب نوشتم. ولی تاثیرش زیاد نیست. دوباره بعد از مدتی حس میکنم چیزی که نوشتم اون قدرها هم خوب نیست. نهایتا میتونم نسبی فکر کنم و بگم الان نسبت به گذشته بهتر مینویسم. هرچند صادقانه بگم دغدغه م اصلا نوشتن نیست. فقط دارم خودم رو ابراز میکنم اینجا.
تواناییشو داری برادر! حالا اگه دوست نداری مقابل انظار عمومی باشه و قضاوت بشی، حداقل برای خودت زیاد بنویس. ولی بنویس. هرکسی به هدایت علاقه نداره، هرکسی به ادبیات علاقه نداره، اینها یعنی ذوق ش رو داری و میتونی سبک نوشتنت رو پیدا کنی.
فضای عجیبی داشت اون داستان. اصلا کلا اون کتاب رو با فضاهاش به خاطر دارم. مثلا اون سردرگمی و تاریکی در نگاه سگی ولگردی که از صاحبش جدا افتاده بود. هر داستانش به آدم یه زخمی میزد.

سکوتی که از جانب یه دوست قدیمی بلاگی دریافت بشه بامعنا و ارزشمنده. ممنونم از کامنت :)


این نمادین و تشبیه بازیا برای امید و ناامیدی اینا خیلی خوب بود :))
منم همینجوریم میشه گف :/ تو اتاقم گیر کردم...
یه متنم قبلنا راجع بهش نوشتم که خیلی هم خوشبینانه هر دو پایانش رو خوش تموم کردم :/ :))
یاد فیلم room هم افتادم اصن :/ :دی
ولی یکی از شگفتیای جالب دنیا اینه که تو همین اتاقم میشه یه کارایی کرد. مثلا همین نت که دستمون افتاده و الان باش یه کارایی میکنیم :دی
پیشنهاد: دورهمی بلاگرا برای نمایشگاه کتاب رو حتما برید. فک کنم کمکتون بتونه کنه اندکی لااقل که هیجانات رو تخلیه کنید و این حرفا دیگه. یه سری دوستان هم میبینید و چی بهتر این :دی یا مثلا با چن تاشون که بیشتر حرف میزنید و صمیمی هستید برید لااقل نه اون اصلیه که غریبه هام هستن. خلاصه برید در کل :دی
امید: همینجا بیایم بگیم تولدتون مبارک بعدا :پی
پاسخ:
نمادین و تشبیه بازیا :-))
خب امیدوارم در حقیقت هم مطابق با پیش بینی تو پایان این حبس ها خوش باشه.
آره خوبه که باز وبلاگ هست آقا.

رد پیشنهاد! : من کلا اسم دورهمی می آد، چهارستون بدنم میلرزه! :)) قطعا بهش فکر میکنم، ولی دوست ندارم اگر دوستی رو میبینم صرفا برای رفع هیجان و تنهایی باشه. شاید اگر تکلیفم با خودم روشن تر شد مثلا. شاید هم هیچ وقت.

ناامید! : ما خوانوادگی کلا اعتقادی به جشن تولد نداریم! شاید مثلا خانواده اگر یادشون باشه یه کیکی بگیرن و یه عکسی هم برای گروه فک و فامیلی بفرستن:|
پافشاری روی پیشنهاد:دی : چرا ایطوری؟ :/ :)) نمیشه گذاشت وقتای میزونی فقط دیدشون که. شاید هم هیچ وقت اخه؟ :| اصن ادمی هس ک ب این حد میزونِ تکلیف روشن بشه؟ خودشونو گول میزنن اونام لابد ک فک میکنن اینجوره :/ ینی خب مثلا حتی ممکنه جدی این حسو داشته باشن ولی چون از فلان چیز خبر ندارن یا شاید خبرم نه صرفا جوری زندگی کردن ک به چیزای دیگه فک نکنن اینجوره. بگذریم. به هرحال شما دوستین و همین الانم بالاخره تنهاییتون ی جورایی تن هایی شده :)). الان مسئله فقط یه فاصله فیزیکی ناقابله و انقد نمیخواد به اینش فک کنید دلیلش چیه و هرچی. مهم اینه که شما الان با یه عده حرف میزنید و میتونید بشون بگید دوست و اگر برید صرفا از نزدیک میبینید قیافه هاشونو و صداشونو مشنوید از نزدیک جای دیدن و خوندن کلماتشون. همین :)) سخت نگیرید :) تازه شاید اون جوری بهتر بتونید تکلیفتون رو روشن کنید که دقیقا چه احساسی به دوستان دارید و فقط برا رفع تنهاییه یا چی و اینا دیگه :دی

اممم چرا زدید این کانال؟ :/ :)) منظورم تولدی بود که تو پست گفتید و دوس داشتید :دی گیج شدم @_@ :دی

کلا ببخشید اگر زیادی گیر دادم و حرفام حالت فضولی گرفت و اینا. قصدم این بود ینی حس خوب بدم نه بد :/ :دی ولی میگم شاید حس بد داده باشم گفتم بگم که قصدم این نبود
 
پاسخ:
خب آره، نمیگم همه چیز روشن شه ولی الان واقعا روزگار خوبی رو نمیگذرونم و یه جورایی حس ناامنی و عدم اعتماد به نفس خفنی دارم، اگه یه کم اوضاع روال تر برمیگردم به حالت نسبتا عادی و تصمیم میگیرم ولی در حال حاضر واقعا آخرین چیزی که فکر میکنم  بهش دیدارهای بلاگیه! فلذا : پافشاری روی رد پیشنهاد:-))

آخ آخ آخ، من فکر کردم لیترالی تولدم رو میگی[با کف دست میزند توی صورت خودش].... یعنی مثلا انقدر با بروبچز رفیق شیم که تولد و مهمونی بگیریم و ایناo_O
نه بابا حس بد چرا؟ هر کامنتی که از دوستان میرسد خیلی هم باعث خوشحالی است :-)
او وسوسه شد عکس میزش را اپلود کند
میزی که تا یک ساعت پیش پر از گلدان های رنگی رنگی بود

+سگ ولگرد رو نخوندم. بهم گفتن نخون با روحیه ات جور نیس:|

+من یه بار، رفته بودم برا تولد همکلاسیم کتاب بخرم، بعد کتاب مد نظر جلوی یک دستفروش کنار خیابان بساط شده بود! منم ذووووق که اخیییش! قشنگ الان زودی بی دردسر میخریم و میریم پی کارمون! شلوغ پلوغ هم نیس! هی هم نباید دنبال فروشنده و صندوق و کوفت و درد بگردیم! هیچی دیگه! از همونجا خریدم! 
شیش متری رفته بودم جلوتر که یهو یادم اومد اینا دست دوم میفروشن! :| 
خلاصه میخوام بگم اگرم در نزدیکی دستفروش های انقلاب، کسی رو دیدید که یه کتاب تو دستای عرق کردش بود و داشت قهقهه میزد من بودم:| 

پاسخ:
او وبلاگش را موقتا از دسترس خارج کرده است! :/

+ خب با روحیه ی آدم جور هم باشه ولی نباید آدم تز خودش دریغ کنه اون فضای غنی داستانهای هدایت رو. به هرحال یکی از بهترین نویسنده های تاریخ ایرانه. به تجربه ش می ارزه :)

+ خسته نباشی دلاور!:))) والا ندیدم همچین کسی با همچین اوضاعی هیچ وقت ولی همچنان معتقدم ما بدون اینکه هم رو بشناسیم تا حالا حداقل یه بار از کنار هم رد شدیم توی اون پیاده رو های انقلاب. من همیشه اونجا پلاسم کلا :-)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">