غــــمخورک

ن روز مادرم وقت دکتر داشت. دکتر اسم و رسم داری که مطبش حوالی خیابان برزیل تهران بود. برای ساعت پنج وقت داشتیم اما طبق روال معمول اطبای اسم و رسم دار باید یکی دو ساعت بیشتر از وقت مقرر علاف میشدیم. توی مطب جای نشستن نبود. زدم بیرون. کمی پرسه زدم و میخواستم این یکی دوساعت را تا ونک پیاده بروم ولی راه پیاده رو نداشت. میترسیدم گم بشوم. آن حوالی پر از خیابان و بلوار و بزرگراه بود. و جا به جا، تپه های سبز و گلکاری شده میان جاده ها قرار گرفته بود. در حاشیه ی این کلاف جاده ای، چشمم خورد به یک کوچه سربالایی با سه،چهار تا ساختمان ویلایی کوتاه که به آن تپه های فضای سبز منتهی میشد. دامنه ی ورودی اش یک بریدگی بود که از بلوار جدا میشد و سربالایی می آمد تا میرسید به این چند خانه. نمیدانم اسم این محل را چه باید گذاشت. تپه؟ بن بست؟ کوچه؟ یک شبه کوچه ی مرموز بود. یک طرفش، سه چهارتا تا آپارتمان کوچک ویلایی و دوبلکس؛ و طرف دیگر یک بلوار شلوغ که در   پایین‌دست تپه جریان داشت. یک دیوار سیمانی بلوار را از تپه جدا میکرد و تیغه ی دیوار میشد جدول کنار کوچه، از بلوار اگر نگاه میکردی ویلایی ها بالای یک دیوار سیمانی بودند. کوچه ی بلندی نبود. از بلوار که جدا میشد و بالا میرفت، تا قسمتی آسفالت شده بود؛ آنجا به بعد چند بلوک سیمانی گذاشته بودند و فضای سبز شروع میشد که جاده ها را تا دوردست مشایعت میکرد. همین حالت دور افتادگی و همجواری با سبزه ها، کوچه را به جای دنج و خلوتی تبدیل کرده بود. کوچه عریضی هم نبود. طوری که اگر آن خانه ها پا در می آوردند و عرض هفت متری کوچه را طی میکردند، از یک ارتفاع نسبتا زیاد پرت می‌شدند توی بلوار. تمام این مکان به رغم همسایگی با یک بلوار پر تردد در آرامش و تاریکی اسرارآمیزی فرورفته بود.
همه چیزش اسرارآمیز بود. از همه غریب تر خانه ی اولی و باغچه ی روبه رویش. نمای اولین خانه از کاشی های سفید و دوده گرفته بود. جلوی در خانه، باغچه ی نامرتبی بسته بودند. مشخص بود که مدتهاست به آن رسیدگی نشده. خاک تیره رنگ، علفهای هرز قهوه ای و درهم برهم، یک درخت سیه چرده ی نسبتا کوتاه هم بود که شاخه های هرس نکرده و چنگال مانند داشت.  درتاریکی عصر به نظر وحشتناک و تهدید کننده بود. بین این باغچه و دیوار خانه، فضای خالی باریک و مرموزی درست شده بود.
خانه متروکه به نظر می آمد. این را از سکوت مرموز و توری کثیف پنجره ها، تا دم در خانه که در سایه فرورفته بود، میشد فهمید. خانه های کناری هم به همان اندازه با خودشان رمزوراز داشتند. 
لبه ی این تپه، روی تیغه ی دیوار حایل کوچه و اتوبان نشستم. چشمم به ماه کامل بود که بالای سر جاده های شلوغ به نظر خسته و بی اعتنا می آمد. چیزی گوش نمیدادم. تنهای تنها بودم. حوالی ساعت ۶ و ۷ عصر بود و آسمان رو به کبودی میرفت و هوا مثل یک ورقه ی خالی نُت نویسی شده بود. از جنس موسیقی بود ولی صدایی نداشت. یک جور موسیقی مات و مبهم که برآمده از  خانه ها و باغچه ی متروک و کرکره ی کثیف گاراژ ها بود. موسیقی اش، عصب های مربوط به قسمت حافظه ی مغزم را تحریک میکرد. خیال میکردم از این محل خاطره ای دارم. که مربوط میشود به سالهای اول تولدم.
در همین حال و هوا بودم که یک نفر نزدیک شد. یک دختر. همسن و سال خودم بود. هر دو دستش به بند های کوله پشتی اش قلاب شده بود و به سمت یکی از خانه ها می رفت. از سر خستگی خمیازه ی طولانی و صدا داری کشید و بی توجه به من همینطور نزدیک شد. خمیازه اش مثل یک نت، وسط موسیقی مبهم کوچه نشست. دخترک دقیقا از سنخ این کوچه بود. شانه های افتاده و قدمهای بیخیالش، لباس گشاد چهارخانه ی قرمز رنگش که با هوای عصر، چرک شده بود. چهره اش که در کوران عواطف عصرگاهی کوچه، تار و مه آلود بود. صدای خمیازه اش که با سکوت کوچه همنوا شد. انگار این دختر بخشی از کیفیت غریب کوچه بود. چیزی مثل آن فضای باریک بین خانه و باغچه ی مقابلش، یا آن لامپ مهتابی بی رمق که داخل پنجره ی یکی از دوبلکس ها به سقف سفید متصل بود. 
نمیشد بیشتر از یک لحظه بهش نگاه کنم. نه فقط به خاطر نگه داشتن حد متعارف، بخاطر اینکه من یک غریبه بودم. و او از جنس اینجا بود. من یک غریبه بودم که خلوت اسرارآمیز آنجا را به هم میزدم. انگار هاله ای از روشنی زرد و نارنجی رنگ دورم را گرفته که با کبودی هوا تعارض داشت. دخترک متوجه نشد، همانطور بی اعتنا رد شد و زنگ همان دوبلکسی که اتاقش مهتابی داشت را زد. در باز شد. دختر در دل فضای اسرارآمیز کوچه حل شد.
احساس حسادت و جداماندگی کردم. حاضر بودم نصف عمرم را بدهم و یک روز به جای آن دختر در چنین جایی زندگی کنم. کمد دیواری قدیمی چوبی ام پر از لباس های چهارخانه ی چرکرنگ باشد. صبح ها چشمم را رو به مهتابی سقف باز کنم... چند دقیقه بعد پنجره ی راهروی همان دوبلکس روشن شد. شبح یک دختر و پسر داخل راهرو ظاهر شد که رو به روی هم ایستاده بودند، به دیوار تکیه زده بودند و سیگار میکشیدند. درست رو به روی بلوار شلوغ. میشد از این تصویر دل کند؟ وقتی که در پس زمینه ی تصویر، آن گوشه، ماه بی رمق بالای سر بلوار بود و همه چیز را تکمیل میکرد؟ ولی دیر بود و باید برمیگشتم.

جا هایی در تهران هست که مثل یک جور گنج نهفته در دل این شهر بزرگ منتظر انکشاف اند. یک کوچه، یک بن بست، یک آپارتمان با نمای آجری، یک کافه... مثل گنجینه هایی هستند که یک عالمه عواطف گمشده و قدیمی در خود ضبط کرده اند. آن روز یکی از بزرگترین گنج های این شهر چرک گرفته را کشف کردم.

آن شب توی یوتوب دنبال موسیقی این کوچه گشتم و بالاخره پیداش کردم. ژانری به نام Shoegaze. این ترک از slowdive است. به نظرم نزدیکترین صدا به آن شبه کوچه ی اسرارآمیز.



دریافت

۹۷/۰۱/۲۱
شوالیه‌ی افسرده‌سیما

نظرات  (۲)

آخ که هیچ چیز به اندازه ی «فضا» نمی تواند روی من یکی تاثیر بگذارد. فضاها خصلتی هیبریدی و عجیب دارند، نیمی انسانی و نیمی الوهی اند، آدمی را فرا میگیرند و با آرامش و سکوت و سکون، او را قادر به ادراکاتی فراواقعی میکنند. در میان فضاها از همه جذاب تر، برایم نه فضاهای حاصل معماری انسان ها، نه فضاها طبیعی، بلکه فضاهایی ست که از ترکیب شهر و طبیعت و گذر زمان در می آیند. این فضاها درست چیزهایی می شوند شبیه جایی که تو توصیف کردی، جاهایی که ساخته های بشری دیگر از ریخت افتاده، طبیعت هم شکست خورده و در فراز همه ی آنها، زمان و اثر بی رحمانه ی آن هویداست. اگر شهر و دود و ماشین نبود، زمین درست مثل روزگاری میشد که این سیاره در آن، محشر فضاهای جادویی بود. نه فقط به خاطر سبک معماری یا نوستالژی های کلاسیک؛ بلکه قبل از هر چیز بابت ریتم کندتر زمان که مجال میداد آدمی مانند راوی «در جست و جوی زمان از دست رفته» ساعت ها غرقه در فضاها بشود و با ادراکات فراواقعی ناشی از آن، تخیل خود را بسط دهد...
این نوشته ات به ذوقم آورد چیزکی از فضاهای جادویی بنویسم که در دل رئال ترین لحظات شهر تجربه کردم، اگر قلم همراهی کند...
پاسخ:
خوندن این کامنت خیلی لذت بخش بود. یکی از این جهت که بهم دلگرمی داد که در این عواطف عجیب و غریب تنها نیستم! و یکی هم از جهت توجیه این حال و هوای مرموز با صحبت به میان آوردن از تاثیر و کیفیت زمان.  واقعا زمان طور دیگه ای خودش رو نشون میداد. انگار نه فقط حال، که گذشته رو هم درخودش آشکار میکرد. حتما این اشتیاقم نسبت به این پدیده ی جادویی رو در رمان پروست پیگیری میکنم، ممنونم از معرفیش.
چه خوب. باعث افتخاره اگه این نوشته، قلم دوست عزیزی مثل شما رو به ذوق آورده باشه :)
لعنتی. 
پاسخ:
نکنه محل زندگی شماست اونجا؟! :-)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">